آفتاب جاودان ای کودکی
سرزمین خاطره یادت بخیر
پس ازسالیان دور امروز از یکی از خیابان های شهر عبور کردم کوچه پس کوچه هایی آشنا و در و دیواری که خاطرات سالها پیش را در جانم زنده می کرد.
یک ساختمان قدیمی که اگر کمی به آن نزدیک تر می شدم، می شد صدای شادی و خنده ی بی پایان کودکی ها را شنید .ساختمانی قدیمی که روزی مهد کودک من و دوستانم بود. نامش ارمغان بود و چه ارمغانها که برایم نداشت...
آه چه زود گذشت... درست مثل پریدن یک کلاغ از روی درخت. این پست تقدیم به آنهایی که دنیای کودکی شان را از یاد نبرده اند به ندای کودک درونشان گوش می سپارند و معصومیت کودکی را قدر می نهند.
یک روز یادم هست
مامان مرا بوسید
او برق شادی را
در چشم هایم دید
موهای من را بافت
آهسته با روبان
بی سر صدا تا مهد
رفتیم با مامان
توی حیاطش بود
یک سرسره یک تاب
یک حوض پر ماهی
یک دانه شیر آب
نقاشی من بود
یک ماه و یک خورشید
انگار در قلبم
خورشید می تابید
عید از راه رسید
باز با نقل و نبات
کفش و پیراهن نو
شیرینی و شکلات
خانه ی سرد مجید
باز هم تاریک است
شب عید آنها
باز بی تبریک است
می خرم شلواری
می دهم من به مجید
تا که خوشحال شود
دل او هم شب عید
مادر بزرگ خوبم
عزیز و مهربونه
برای ما بچه ها
شعرای خوب می خونه
پدر بزرگ تو قفس
چند تا پرنده داره
برای اونها هر روز
دونه و آب می ذاره
من و بهاره اما..
قفس رو دوست نداریم
پرنده ها رو یک روز
از اون تو در می آریم
عکس یه شاپرک رو
تو دفترم کشیدم
فردا ولی تو دفتر
شاپرک و ندیدم
شاپرکِ بلا بود
پر زد و رفت آسمون
رفت که تو آفتاب بشه
مثل یه رنگین کمون
تو دفترم می کشم
دوباره من شاپرک
تا دنیا پر بشه از
شاپرکای قشنگ
نقره می تابید از چشمان ماه
ماه می رقصید در دستان آب
با صدای لای لایی های آب
کودکی ها رفت در آغوش خواب
داستان های شب مادر بزرگ
روشنی بخش دل مهتاب بود
قصه ی دیو و پری شاه و گدا
خواب از چشمان دنیا می ربود
یاد آن شبهای بارانی به خیر
آسمان را چتر خود می ساختیم
در میان کوچه ها بی واهمه
بر سپاه دردها می تاختیم
جاده های خرم احساس را
با دو پای کودکی کردیم سیر
آفتاب جاودان ای کودکی
سرزمین خاطره یادت به خیر
پر می کشد صدها پرنده
در باغ پشت خانه ی ما
پروانه می رقصد میان
گلهای رنگارنگ و زیبا
آنجا همه با هم رفیقند
پروانه و گل سبزه و آب
خار و بنفشه می نشینند
با هم کنار نور مهتاب
من باز تنها در اتاقم
در فکر راز باغ بودم
من آرزو کردم یکی از
گلهای ناز باغ بودم
تا از زبان شاپرک ها
شعر بهاری می شنیدم
مانند آنها خوب و راحت
تا آسمان ها می پریدم
گلهای باغ دوستی را
من دوست دارم دوست دارم
در آرزوی دیدن باغ
مثل همیشه بی قرارم
چقدر ساده شکستی تو...
چقدر ساده شکستی تو...
چقدر ساده شکستی تو... چقدر ساده ترک خوردی
چه صادقانه از این مردم... چه کودکانه کلک خوردی
گذشت روز و شبت اما... هنوز سفره ی غم، آری
تو نیز پای همین سفره، چقدر نان و نمک خوردی
همیشه وعده ی دیداری میان عاشق و معشوق است
چه سالها که گذشت اما... چه سالها که محک خوردی
همیشه گردن تقدیر است ،همیشه بوده و خواهد بود
که تازیانه از این تقدیر ... به تازیانه کتک خوردی
هنوز بازی گل یا پوچ...هنوز مات همین شطرنج
بس است هر چه که بازی از فریب چرخ و فلک خوردی
تو را ...گم می شوی...
زبانم ناتوان… حرفم بریده… شعرها الکن
در این بی همزبانی ها چه دارد می رود برمن
زمان در بی عبور از ایستگاه مهربانی /من
قطار بی قرار از خود دو ریل گیج در آهن
سلامت می کند:«من» دوستت دارد …نگاهش کن
سلامش را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در…
«هوا بس ناجوانمردانه سرد است» آه... باران کو؟
چراغ مهربانی کو؟ در این مهتاب بی روشن
خیابان یک قدم مانده است... تا باران بعدی… تا…
بهاری پیش رو… شاید… پرستویی شوی در من
پرستویی شوی در باور خیس غزلهایم
پرستویی که پر پر می کشد در باور یک زن
تو را ...گم می شوی... هر روز...
تا پیدا کنم… فردا...
تو پیدا می شوی در من … امان از بوی پیراهن
یک شهر ویرانی
این روزها من از خودم هم دور دورم
باید تقاصم را بگیرم از غرورم
چشمم نمی بیند کجا راه است یا چاه
چون روستایی مه گرفته سوت و کورم
یک شهر ویرانی نشسته رو به رویم
مانده است در دروازه های غم عبورم
تقویم خسته، خاطرات کهنه ام را
با چشمهایی خیس در حال مرورم
اینگونه می سوزم میان اشک و لبخند
آه این منم این طور آرام و صبورم؟
انگار باید بشکنم آیینه را، من
پا تا به سر تقصیر، سر تا پا قصورم
جمعه هاچه بی قرار....
جمعه ها چقدر ساکتند
جمعه ها
غریب و راکتند
جمعه
من
کنار خاطرات هفتگی
در کنار دفترم که پر شده است
از هزارها هزار
شعر و خستگی
گریه می کنم
جمعه ها چه بی قرار...
جمعه
روز
سخت
انتظار
گنجشک نابشاد
باران، تگرگ، بارش یکریز برف و باد
گنجشک خیس... تجربه ی تلخ انجماد
یک صبح زود صبح غریبی که تشنگی
در چشمهای خسته ی گنجشک شد زیاد
دستی رسید از طرف آسمان، کمی
گنجشک خیس و یخ زده را آب و دانه داد
دستی شبیه ساقه ی گل مهربان، همان
مریم ترین شکوفه ی زیبای بامداد
مریم ترین شکوفه که در طیف چشم او
گنجشک با تمام توان می پرید شاد
حالا بهار آمد و سرما گذشت و او
دارد همیشه خنده ی خورشید را به یاد
یک شعر
وبلاگ تازه... خط موازی... سه... نقطه چین
یعنی سلام دوست خوبم: بیا بشین
مهمان من به صرف دو تا شعر تازه دم
با تو اجاق شعر چه گرم است بعد از این
دست مرا بگیر و ببر تا محیط عشق
دورم کن از هوای بد و سردی زمین
باران اگر نبود بیا زیر چتر شعر
این هدیه من است برایت فقط همین
در صفحه ای که «بی کلمه» ثبت می شود:
«چشم انتظار مقدمتانیم بعد از این»
آغازینه
